وقتی معلم قدیمی کوچک بود!

پدرجان از آن دسته کسانی است که معتقدند اگر آدم کارش را به دوش کسی بیندازد، لعن و نفرین می شود. همچنین معتقدند بچه باید کار کند و سختی بکشد، تو پر ِ قو بزرگ شده ها فردای روزگار می شوند سربار ِ اجتماع (البته ایشان تعبیری دارند که خب نمی شود اینجا نوشت!)

از آن جا که بنده اولین فرزند خانواده ام و معمولا پدر مادرها تمام تلاش و همت مضاعف خود را برای تربیت اولین فرزندشان به کار می برند، پدر جان همت مضاعف خود را برای پیاده ساختن این دو اصل به کار بردند!

حالا تصورش را بکنید، که به چنین اصولی، همت مضاعف پدر و بیماری مادر اضافه شود! خب الان که فکرش را می کنم می بینم اوضاع کمی سخت بود:متفکر

اولا از وقتی سینک ظرف شویی را به خاطر می آورم به همراهش یک چهارپایه با رویه سفید و پایه های استوانه ای قرمز که سرهرکدام یک سرپوش سیاه بود (حتما در حمام خانه مادربزرگ هایتان اگر اهل صرفه جویی باشند، یکی مشابه اش هست)، یادم می آید که همراه همیشگی ام بود! (این یعنی از وقتی قدم نمی رسیده ظرف می شستم.)چشم

دوم این که برای وقت هایی که به یاد نمی آورم، ذهن مادرم پر از خاطره بعداز ظهرهایی است که با نزدیک شدن ساعت تعطیلی پدر می گفته : سمیه بدو الان بابا میاد و این فرزند کوچک به سرعت برق و باد ماحصل یک صبح تا عصر خراب کاری خودش و برادرش (یادتان هست تو وبلاگ اشک و عقل و لبخند نوشته بودم از ایشان) سروسامان می داده . امروزه روز مادرجان با یک لذت شیرین ازین واقعۀ هر روزه یاد می کنند (منم بودم عسل ته دلم آب می شد).

سوم این که در نه سالگی حضرت باریتعالی دعاهای مدام این کوزت خانواده را برای این که صاحب خواهر شود مستجاب نمود (راست میگن که اگه دعاتون مستجاب نمی شه اصرار نکنید حتما خیری درش هست). البته کوزت هنوز عقلش قد نمی دادابله به مناسبت حضور این خواهر ِ شیرین، چه آینده ای در انتظارش است!

مادرجان دچار حساسیت پوستی شدند و دکتر محترم فرمود : استفاده  هررقمه و تماس با آب برای ایشان ممنوع! به این شکل مادرجان وارد مرحله جدیدی شدند، مرحله تماس با آب ممنوع  (راست میگن آب مایه حیات است) و به یمن این مرحله من کوزت وارتر از پیش وارد مرحله جدیدی از حیات شدم! دوستان مستحضر باشند که علاوه بر ظرف شستن، غذا پختن، جارو و گردگیری یک فعالیت مهم دیگر هم وجود داشت به نام کهنه شستن! آن زمان هنوز جامعه مفتخر به حضور مای بیبی مای بیبی ما دوست دا.... و ایزی لایف و قس علی هذا نشده بود! (من به این نحو دلمو خوش می کنم چون اگر شده بود هم طبق افکار "جنس خارجی ممنوع! اسراف ممنوع!  و ..." مادرجان از اجناسی که مواد اولیه اش از بلاد کفر تهیه و داخل مونتاژ می شد، استفاده نمی فرمودندابرو)

اگر دوستان مطلع نباشند روم به دیوار گلاب به روتون عرض می شود یک فعالیت دیگری هم بود که وقتی ما قدر کهنه شستن و آب کشی را ندانستیم و خدا را شکر نکردیم قسمت مان شد و آن دستشویی بردن خواهر کوچولو بودسبز. به این منوال که به امر پدرجان "کودک گناه دارد درون پوشک! آزاد باشد" و این یعنی برده داری نوین! چون خواهر جان به قدری کوچک بود که متوجه تفاوت درون دستشویی و بیرون آن نمی شد و شلوار و ... واییییییییییییییییییی! هیج جوری نمیشه توصیفش کرد! لازم است اضافه کنم دراین دوران من کلاس پنجم بودم!

الهی بمیرم هنوز هم عذاب وجدان رفتارهای خشونت بارم با آن کودک معصوم و چشم های سرشار از نگاه ملتماسانه اش وقت بردنش به دستشویی را به خاطر دارم! خدا منو می بخشه یعنی!اوهنگران

خواهرجان دومی ...

(ادامه دارد)

 بی ربط نوشت: من ازین عکسای تصادفی کنار قالب جدید خوشم نمیاد کسی می دونه چطوری میشه حذفشون کرد؟

/ 93 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
polly

نصفه شب می باشد! فکر کنم باید بیدار بمونم تا سحر! دیگه خواب نیاز نیست!

polly

گلستان شد اینجا! کوشین شما؟

فلفلک (فلفل کوچک)

[ناراحت][قلب][بغل][نیشخند][گل][بغل][گل][اوه]

polly

خانووووووووم معلم....! خانووووووووووم معلم...! خانوووووووووووم معلم...! خانووووووووووووووم معلم...! خانوووووووووووووووووووووم معلم...! خانوووووووووووووووووووووووووووم معلم....! [گریه]